کجایند یاران بی ادعا...؟؟؟



تاريخ : دوشنبه 1393/09/10 | 1:17 بعد از ظهر | نویسنده : فاطمه |
رهسپار جاده ای می شوم که........

 نمی دانم انتهایش کجاست؟؟؟؟؟!!!!!!

ولی..............

حسی در من،مرا مجاب به ادامه ی مسیر می کند..........

و من با گام هایی استوار پیش می روم...........

چون دلم گرم به خدایی ست که در این نزدیکی ست.....

 



برچسب‌ها: دل نوشته خودم

تاريخ : یکشنبه 1393/09/09 | 8:35 بعد از ظهر | نویسنده : مهراسا/ساري |
آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.


اما نه وقتی که در میانشان هستی،

نه...


آن جا که در میان خاک خوابیدی؛

سنگ تمام را می گذارند و می روند ...!



تاريخ : یکشنبه 1393/02/07 | 6:49 بعد از ظهر | نویسنده : محدثه/گنبد |
سلام

 

یاد وصل دوستداران یاد باد

 

یاد باد آن روزگاران یاد

 

چققققدر اینجای بوی خاموشی می آید

 

افرادا این کلبه را چه شده که دیگر نیستند؟؟؟

 

کجایید ای دوستان اهدایی من؟

 

زمستان رفت

 

بهار آمد

 

نکند حال شما نیز خراب است مثله من

 

بیاید

 

قول میدهم

 

 شکوفه های سپید آلوچه و آلبالوعاشقتان کند

 

بیایید باشیم...

 

واگرنیامدید به این کلبه نیز

 

فقط زیبا باشید

 

زیبا هوای حوصله ابریست...

 

...

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 1393/01/21 | 1:35 بعد از ظهر | نویسنده : معصومه |

دیرآمدی عزیز شب پیش مرده ام

چندین هزار مرتبه در خویش مرده ام


هیچ آتشی به کلبه متروک من نماند

عمری ست زیر پنجه تشویش مرده ام


این بار چندم است که تشییع می شوم

از سالیان دور کم و بیش مرده ام


عنوان پوچ « زندگی شاعرانه» را

بر خویش بسته قافیه اندیش مرده ام


شعرم شناسنامه عشقم قبول کن

برگی ست سبز، تحفه درویش، مرده ام


از دورها سیاهه ارواح می رسند

لب وا کنم به فاتحه خویش مرده ام




تاريخ : پنجشنبه 1392/12/01 | 4:1 بعد از ظهر | نویسنده : سپاس |


گاهی چتر را باید دست باران داد ..

روی سر خودش بگیرد و ما جایش بباریم .."استاد رضا کاظمی"



یلداتون مبارک....



خوبه همه چیزو کنار هم داشته باشیم....





تاريخ : پنجشنبه 1392/09/28 | 7:39 بعد از ظهر | نویسنده : فاطمه |

روز میلادم گذشت


متفاوت تر از همیشه...


صفحه ای از زندگی ام را آغاز کرده ام... 


بی روح... بی احساس... خالی از عشق و خاموش


رنگ و بویی تازه می خواهم... آرزوی تازه می خواهم



تاريخ : دوشنبه 1392/09/25 | 0:16 قبل از ظهر | نویسنده : نفس/همين نزديكيها |
در روزگاری که نام ((عشق))را بر دوستی های خیابانی می نهند....

((لیلی و مجنون))،((شیرین و فرهاد))،((بیژن و منیژه)).........

افسانه می مانند و بس.............



برچسب‌ها: دل نوشته خودم

تاريخ : یکشنبه 1392/09/10 | 9:51 بعد از ظهر | نویسنده : مهراسا/ساري |
این روز ها....

از دوری تو....

حتی آسمان هم دلش گرفته......

من که جای خود دارم.....

خدایا........

سخت دلتنگتم.........

آغوشت را بگشا...

می خواهم لحظه ای آرام بگیرم......



برچسب‌ها: دل نوشته خودم

تاريخ : پنجشنبه 1392/08/30 | 9:11 بعد از ظهر | نویسنده : مهراسا/ساري |
مرگ بر بریدن نفس مرگ برقفس مرگ برشکوه خاردخس مرگ برهوس مرگ برحقوف بی بشر مرگ بر تبر مرگ بر شراره های شر

تاريخ : یکشنبه 1392/08/19 | 2:17 بعد از ظهر | نویسنده : معصومه |
سلام به ریا کاران حسینی..

به تبل زنان چشمک زن..

به فشن های زنجیر به دست...

سلام به عزاداران غذا بگیر...

سلام به اونایی که سرما رو به جون می خرن واسه چای رایگان..

به اونایی که غمه می زنن خونشون زمین میریزه ولی یک بار خون ندادن...

سلام به پسر های شماره به دست...

به اون دخترایی که یه جور آرایش می کنن که مداح اهل بیت از هوش میره...

به اون دخترایی که به تعداد شماره هایی که گرفتن افتخار می کنن...

سلام به مداح های شکم پره عرق خور...

به هیات هایی که واسه کل کل 50 تا آهن پاره رو می ندازن رو دوش مردم...

سلاااامی قدرتمند به علامت کش های پوچ مغز و خود نما...

سلام به خنده های گریه نما...

سلام به ریا کارای حسینی...

سلام به درد و دل های بی پایان..

قبووول باشه حاجی...ولی منو دعا نکن!




تاريخ : شنبه 1392/08/18 | 10:23 بعد از ظهر | نویسنده : شادي |


و مرگ، مُردن نیستــــ ...

و مرگ، تنها، نفس نکشیدن نیستــــ ...

من مردگان بیشماری را دیده‌ام ...

که راه می‌رفتند ...

حرف می‌زدند ...

سیگار می‌کشیدند ...

و خیس از باران ...

انتظار و تنهایی را درک می‌کردند ...

شعر می‌خواندند ...

می‌گریستند ...

قرض می‌دادند ...

قرض می‌گرفتند ...

می‌خندیدند ...

و گریه می‌کردند...

 

+ایـــن روزهـــا هــــوا خیلـــی غبـــار آلــــود اســـت...
گـــرگ را از ســـگ نمــی تـــوان تشخیـــص داد !
هنگـــامـــی گـــرگ را می شنـــاسیـــم ...
کـــه دریـــده شـــده ایــــم !

+بزرگتــرین اشتبــاه یک مـَرد اینـه کـه ...
بـه مَـرد دیگـه ای فرصـت ایجــاد لبخـند ...
روی لبهـای زنِ موردِ علــاقه اش رو بـده ...



تاريخ : جمعه 1392/08/17 | 4:20 بعد از ظهر | نویسنده : Fairysa |

گــآهــﮯ بـآیــב بـפֿــنــدﮯ .:.:.


go2daie36t5j0o8lod6o.gif .:.:. بــآ صــِدآﮯ ِ بــُلـَنـב .:.:.


go2daie36t5j0o8lod6o.gif .:.:. ڪــه ڪــَر شَــوَב آســمــآטּ .:.:. 


go2daie36t5j0o8lod6o.gif:.:. وَ فــَریـآב بــزَنــﮯ .:.:.


go2daie36t5j0o8lod6o.gif .:.:. בُنیــآ .:.:. go2daie36t5j0o8lod6o.gif.:.:. نـآمـَـرבَم اَگــه بـآ ایـטּ صــבآﮯ פֿـنــבه نَــرَقـصـــونَـمــتـــــ .:.:.

ما به دنیا اومدیم…


اما دنیا به ما نیومد…


چـه غــم انگــــیـز اسـت ..


     ســرنــوشـتِ مــاهــیِ کــوچــک ..


                                               وقتــی ،

بــه هــوایِ جُــفتِ خــود ..


                                   بــه اقــــیـانــوس مــی زنــــد ..


                                                         و نهــــــنگ هــــا ..


                                                    عــاشقَـش مــی شـــونـــــد !




تاريخ : جمعه 1392/08/10 | 10:22 قبل از ظهر | نویسنده : فاطمه |
خورشید طلوع میکند..........

روزی نو آغاز می شود...

و من قبراق تر از همیشه.......

با نفسی عمیق مشامم را پر می کنم از هوای تازه......

تا سرمست شوم از حس بووووودن.........

شاید دگر فرصتی نباشد برای ((زندگی))...........




برچسب‌ها: دل نوشته خودم

تاريخ : سه شنبه 1392/08/07 | 8:37 بعد از ظهر | نویسنده : مهراسا/ساري |
...

 

رودی که می خشکد در او سودای طغیان نیست

 

دور از تو حتی گریه کردن هم کاری آسان نیست

 

دارم به دوری از تو عادت می کنم انگار

 

هر کس به دردی خو کند در فکر درمان نیست

 

در بستر سیلاب وقتی خانه می سازم

 

روزی اگر ویران شود تقصیر طوفان نیست...

 

 

 



تاريخ : شنبه 1392/08/04 | 3:34 بعد از ظهر | نویسنده : معصومه |

پیـر مـرد همسایہ ما ...

فقط آلزایمر داشتـــــ ...

دیــــروز ...

بے خودے شلــوغش کرده بودند ...

او فقط فراموش کرده بود ...
 
کہ

از خوابــــ بیدار شود!

(حسین پناهے)

 


مے دانے؟

یک وقتـــ هایے باید

روے یک تکہ کاغذ بنویسے

تـعطیــل استــــ!

و بچسبانے پشتــــ شیشہ ے افـکارتــــ

باید بہ خودتـــــ استراحتـــــ بدهے

دراز بکشے

دست هایتــــ را زیر سرتــــ بگذارے

بہ آسمان خیره شوے

و بے خیال ســوتـــــ بزنے

در دلـتــــ بخنــدے بہ تمام افـکارے که

پشتــــ شیشه ے ذهنتــــ صف کشیده اند

آن وقت با خودتــــ بگویـے :

بگذار منتـظـر بمانند !

(حسین پناهے)



تاريخ : شنبه 1392/07/27 | 1:37 بعد از ظهر | نویسنده : Fairysa |
رخسارمان را غم پوشانده.....

بغض در حنجره به حبس ابد محکوم شده......

درد در سینه غوغا افکنده...

اما سکوت می کنیم .....

به خیالمان دیگران از حالمان بی خبرند......

غافل از اینکه نگاهمان راز درون را بی صدا ((فریاد))می کند.....



برچسب‌ها: دل نوشته خودم

تاريخ : چهارشنبه 1392/07/24 | 1:50 بعد از ظهر | نویسنده : مهراسا/ساري |

بی تـو هَـم میـشَـوَد زنـدگـی کــــرد ،

قَـدَم زَد ، چـای خـورد ، فیـلـم دیـد ، سَفَـر رَفـتـــــــ !

فَـقَـط ...

بی تـو نمیـشَـوَد بـه خـوابـــ رَفـتــــــ . . .

 

ایســــتاده امـــــ
بگــــذار ســـــرنوشـــت راهـــــش را بـــــرود...!
مــــــــــــن،
همیــــن جــــا،
درســـــت روبــــروی دوســــت داشتـــنت
و در عمــــق نبودنــــت،
محــــکم ایستــــاده ام...!


خُدآیـــــــــا …

به حــد ِ کــآفـے خـیـآل بــآفـتَـم …

و تَــنـم کــرده ا ــم …!

یه کــم وآقـعــیــت ِ شـیـریــن …

لطفا ...

 

+سلام...من نویسنده جدید هستم...

پایدار باشید ...



تاريخ : سه شنبه 1392/07/23 | 9:48 قبل از ظهر | نویسنده : Fairysa |

حرف تازه ای ندارم...


فقط...


خزان در راه است...



ورق ورق کن "خاطرات"خاک گرقته را...


شاید غبارش "احساست"را به سرفه بیاندازد...



برچسب‌ها: کاش یکی بیاد که وقت رفتن نره

تاريخ : جمعه 1392/07/19 | 3:14 قبل از ظهر | نویسنده : شادي |
سلام پدر
حال همه ی ما خوب است ، اما تو باور نکن !

دلمان برایت تنگ شده است ...یادت را به شمعدانی ها پیوند زده ام هیچگاه زرد نخواهد شد .

همیشه سبز ، همیشه پر گل ، گلدانی از یادت ، خاطراتت ، حرفهایت ، نگاهت ، صدای خنده هایت و از طاقتت بر طاقچه ی خیالم است..


تاريخ : پنجشنبه 1392/07/18 | 10:27 بعد از ظهر | نویسنده : مهران |

مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم


گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند

را

از هم پنهان کرديم...



تاريخ : دوشنبه 1392/07/15 | 12:20 بعد از ظهر | نویسنده : رعنا |

 به آرامش می رسم با.......

استشمام عطر خاک باران خورده...

لمس گلبرگ های خیس گل باران زده ............

شنیدن آوای دلنشین و شیرین بارش قطرات باران.....

به آرمش می رسم،چون.......

بیشتر به خالق این همه زیبایی پی می برم..

و  لحظه لحظه ی حضورش را در کنارم حس می کنم.....




برچسب‌ها: دل نوشته خودم

تاريخ : یکشنبه 1392/07/14 | 4:20 بعد از ظهر | نویسنده : مهراسا/ساري |
گاه  دیدن یک اتفاق.....

یا شنیدن نوایی لطیف و آرامش بخش.....

حتی اندیشیدن به خاطراتی که از گذشته در ذهنمان نقش بسته.....

بهانه ای می شود  برای تولد یک بغض در حنجره.....

و این است نشانه ی وجود عضوی به نام (قلب)در کالبدمان........



برچسب‌ها: دل نوشته خودم

تاريخ : شنبه 1392/07/13 | 5:36 بعد از ظهر | نویسنده : مهراسا/ساري |
در این هیاهو.........

با وجود این همه بی رحمی....

با وجود این همه بی مهری و بی تفاوتی.....

بادیدن این همه نادیده گرفتن و رد شدن.....

می هراسم از فردا...

از فردایی که شاید دگر احساسی نمانده باشد.......... 



برچسب‌ها: دل نوشته خودم

تاريخ : جمعه 1392/07/12 | 2:27 بعد از ظهر | نویسنده : مهراسا/ساري |
 اهم..الو ...صدا میاد...الو یک دو سه..صدا میاد؟؟

امشب همه خوشتیب کردیم اومدیم اینجا که تولد بیست سالگی یک طفل رو تبریک بگیم

جا داره قبل همه چی بهش بگیم که
دختر که رسید به بیست باید به حالش گریست...

البته این شادی گلوووو قبلا از گریه اش جلوگیری کرده...
بهلههه...

خب از بحث منحرف نشیم...

اول بریم سراغ کیکش...




خب این از این...

بعدش کادو...(که اصلا قابلتو نداره)

از این مناسب تر پیدا نکردیم...به شخصیتت هم میاد



هنوز به من میگه زمان به دنیا اومدنت بد بوده..

آخه اول مدرسه ها زمان بدنیا اومدن بود...والا...

از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است...

برای دوست همیشگیم...




بیست سالگیت مبارک...



برچسب‌ها: تولدش مبارک

تاريخ : یکشنبه 1392/07/07 | 0:1 قبل از ظهر | نویسنده : فاطمه |
سلام..


چه خبره اینجا..

این همه مدت نبودیم هیشکی نگفت مردی زنده ای،هیشکی پیمونو نگرفت،حتی اون مخاطبای خاص..

اما خوبیش اینه که آدم متوجه میشه بودو نبودش زیاد فرقیم نمیکنه کنار دوستاش،باشه نباشه میگذره،چه روزایی بودا،یادش بخیر،همه چی خاطره شدو تموم...



تاريخ : پنجشنبه 1392/07/04 | 11:21 بعد از ظهر | نویسنده : مهران |

کاش فقط زندگی همین بود...


خوردن یه فنجون چای داغ پشت شیشه بارون زده...



پاییزتون مبارک



تاريخ : سه شنبه 1392/07/02 | 7:49 قبل از ظهر | نویسنده : آوا/زير گنبد كبود |
سلام

 

 سلامتی همه ی شهریوری های این وبلاگ

 

که هیشکی بهشون تولدشونو تبریک نگفت اینجا

 

سیما-الی ناز-مهرآسا و معصومه

 

البته من تولدی ندارم

 

تولد من  تسلیت.



تاريخ : یکشنبه 1392/06/31 | 3:11 بعد از ظهر | نویسنده : معصومه |

تولد همه شهریوری های وبلاگون مبارک..

علل خصوص مهراسا با تاخیر و معصومه که امروز تولدشه...

توولدت مبارررک معصومه جان

این چندمین تولد توست؟

و چندمین انبساط مجدد کائنات؟

این چندمین بارخلقت است؟

و چندمین انفجار سکوت؟

چندمین لبخند آفرینش؟

خورشید را چندمین بار است که میبینی؟

و پروانه ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟

و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمیخیزد؟

چندمین بار است که مجدداً نفس میکشی؟

چندمین دم!؟

چندمین آن!؟

آه که تو چقدر خوشبختی!

و جهان چه پرغوغاست

که بینهایتمین تولد تو را جشن میگیرد . . .


اینم از کیک...



لبات پر از خنده...

توولدت مبارک..از طرف همه بچه های وبلاگ.



تاريخ : یکشنبه 1392/06/31 | 1:19 قبل از ظهر | نویسنده : اهدایی ها |
من,وقتی یه گندی زدم...!




من ,  وقتی اعصاب درست حسابی ندارم..!





من و آقامون..!





من  ,   وقتی یه گندی زدم ولی صداشو در نیاوردم  !




من!...  . نه ,  این پسر همسایمونه !!!





من  , وقتی یه فیلم خالی بندی هندی دیدم !



من , در دوران جاهلیتم.!



من  ,  وقتی تو ترک بودم !




من ,  وقتی ترک کردم! در باشگاه !




من , وقتی فک یه نفرو اوردم پایین !



من ...   اینجا دیگه خوابم می یاد !



اوهوی  !  با توام  ,  عکسامو پخش نکنی  !







برچسب‌ها: خجالت بکشین , همش من پست می ذارم

تاريخ : جمعه 1392/06/29 | 7:36 بعد از ظهر | نویسنده : شادي |